شعر (یلدا)
ییلداییست
میانِ شامِ ستمگر غمم چه طولانیست
امید شعر من امشب نسیمِ فردا نیست
به سوی شهر خیالش بهانه می پویم
گریز از این خلا سرد همیشه پنهانیست
خدا، خدای من امشب کدام سو رفته است
که از تمام تنش یک ستاره پیدا نیست
چراغ کلبه ام از رنگ چشمهایش است
زمانِ مرگِ سپیدی سپیده با ما نیست
شبیه خنده ی دیروزش از میانه ی راه
دو چشم خون چک من قطره قطره بارانیست
هوایِ آبیِ متروکِ قلبِ بیمارم
ز گردبادِ سیاهِ خطوط طوفانیست
صدایِ ثانیه ها پتک های خاموشند
بزن بسوز بخشکان که مهدی اینجا نیست
یلدای ۸۵
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۵ ساعت 0:41 توسط ص. گ.
|