X
تبلیغات
TEXT

TEXT

راست

ای مهربان!

مهربانی مرد؛

در زمین،

عدل جایش را گرفت،

عدلی که ستم است

به ستمگر

که آدم

نه

انسان

نه

همان آدم است.


در زمین،

راست هست:

در زندان،

پروسه ی تبدیل را می گذراند

تا خم

نه

تا کج

نه

تا خواب

تا چیز دیگری شود.


+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آبان1388ساعت 2:49  توسط ص. گ.  | 

ترجمه

سلام،

  نوشته ی زیر برگردانِ شعری از شاعر رمانتیک انگلستان ویلیام بلیک می باشد... 

 

 

اندوهِ نوزاد

 

مادر آهی از دل آورد و پدر هم گریه کرد؛

 

پس نهادم پای در دنیای یکسر بیم و درد؛

 

بی کس و عریان و همچون نی همه گریان شدم؛

 

همچو دیوی در میانِ ابرکی پنهان شدم.

 

 

 

در میانِ دستِ بابا میزدم من دست و پا،

 

در جدل با بندِ قنداق آمدم آن روز ها؛

 

پس همه در بند و بی جان بهتر آن دیدم روم

رو سوی پستانِ مادر در میانِ قهر و غم.                                           

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 15:8  توسط ص. گ.  | 

ترجمه (سیدنی)

نوشته ی زیر شعر و برگردان یکی از اشعار سر فیلیپ سیدنی می باشد که آن را به صورت سه دوبیتی و یک مثنوی به فارسی برگردانده ام. با امید آنکه از خواندنش دلتان ذره ای تازه شود و با نظر های سازنده دل مرا تازه کنید.


Astrophel and Stella

I

Loving in truth, and fain in verse my love to show,
That she, dear she, might take some pleasure of my pain,
Pleasure might cause her read, reading might make her know,
Knowledge might pity win, and pity grace obtain,—
I sought fit words to paint the blackest face of woe ;
Studying inventions fine, her wits to entertain,
Oft turning others' leaves to see if thence would flow
Some fresh and fruitful showers upon my sun-burned brain.
But words came halting forth, wanting invention's stay ;
Invention, nature's child, fled step-dame Study's blows,
And others' feet still seemed but strangers in my way.
Thus, great with child to speak, and helpless in my throes,
Biting my truant pen, beating myself for spite,
Fool, said my muse to me, look in thy heart and write.



چون از دل آ مد عشقم گفتم به شعر آرم
آلام خود که شاید شادی رسد به یارم
شاید بخواند از شوق زان شوق دانش آید
دانش به رحمش آرد بگشاید اوی کارم

جستم میان اشعار تاریک واژگان را
تا دلخوشت بدارم ابداع این و آن را
از دیگران بخواندم تا بر کویر ذهنم
بارانِ واژه بارد بارد پالایدم روان را

لیکن دوان برفتند طبع و کلام از دست
گو از ازل بدادند با صاحبانشان دست
هیهات در سرم نیز آرایه ها نماندند
پس بر زدم نهیبی گفتم به خود که ای مست

تا چند خیره مانی در بند بند اشعار
بنگر درون خود را آگه شوی ز اسرار





+ نوشته شده در  سه شنبه 1 اسفند1385ساعت 16:6  توسط ص. گ.  | 

شعر (یلدا)

ییلداییست


میانِ شامِ ستمگر غمم چه طولانیست

امید شعر من امشب نسیمِ فردا نیست


به سوی شهر خیالش بهانه می پویم

گریز از این خلا سرد همیشه پنهانیست


خدا، خدای من امشب کدام سو رفته است

که از تمام تنش یک ستاره پیدا نیست


چراغ کلبه ام از رنگ چشمهایش است

زمانِ مرگِ سپیدی سپیده با ما نیست


شبیه خنده ی دیروزش از میانه ی راه

دو چشم خون چک من قطره قطره بارانیست


هوایِ آبیِ متروکِ قلبِ بیمارم

ز گردبادِ سیاهِ خطوط طوفانیست


صدایِ ثانیه ها پتک های خاموشند

بزن بسوز بخشکان که مهدی اینجا نیست


یلدای ۸۵

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 بهمن1385ساعت 0:41  توسط ص. گ.  | 

ترجمه (بوشهری)

با درود

شعر زیر را که به گویشی اسکاتلندی سروده شده است به لهجه ی خودم(بوشهری) ترجمه کرده ام.

با امید آنکه با نظرهاتان مرا به سوی هدفم پیش برید:



THE TWA CORBIES


As I was walking all alane,* alone

I heard twa corbies* making a mane;*                     two ravens; moan

The tane* unto the tither did say, one

"Where sall we gang* and dine the day?"                 shall we go


In behint yon auld fail dyke,*                                   old turf wall           5

I wot* there lies a new-slain knight; know

And naebody kens* that he lies there, knows

But his hawk, his hound, and his lady fair.


"His hound is to the hunting gane,

His hawk to fetch the wild-fowl hame,                                                 10

His lady's ta'en anither mate,

So we may mak our dinner sweet.


"Ye'll sit on his white hause-bane,*                           neck-bone

And I'll pike* out his bony blue een;*                       pick; eyes

Wi' ae* lock o'his gowden* hair                                With one; golden   15

We'll theek* our nest when it grows bare.                 thatch


"Mony a one for him maks mane,*                             moan

 But nane sall ken whar he is gane;

O'er his white banes, when they are bare,

The wind sall blaw for evermair."                                                            20


Anonymous


دو تا کلاغ


سی خوم تهنا می رفتم تو یه باغی

صِدُی دو تا کِلاغ تو گوشُم آوی


یکیش پرسی رِفیقم یارِ جونیم

کجا چاسی کنیم تا در نِمونیم


جُوابش دا پسِ دیوارِ خشتی

سِقَط کردن یه سرداری به زشتی

 

به غیرِ خانم و شاهین و تازیش

کسی نِیفَمه جاش از بختِ واریش


سِگِش رفته شکار و رفته شاهین

گُجیکی زود بیاره خونه پر خین


زِنش میرِی گرفته بعدِ آغا

کُمِ وَلمی کنیم پر ما همیجا


تو پات ری اسُّخونِ گردِنش بِیل

مو هم چیشِیِ آبیش می کنُم میل


یه چَن تا تالِ مینِش ور بیاریم

ری سخفِ لینِمون جُی کَه بذاریم


هزارون سیش کنن زاری و افغون

نفهمن جاش کجان تو دهرِ گردون


وُ تا دِنیا هِسی مردم هِسیشون

می زِه ری اسُّخوناش باد و طیفون


آوی: شد

چاسی کنیم: ناهار بخوریم

سِقَط کِردن : کشتن

بختِ واریش: بخت وارونه اش

گُجیک: گنجشک

میره: شوهر

کم: شکم

ولم: درست و حسابی

ری: روی

بیل: بگذار

تال مین: تار مو

سخف لینمون: سقف لانه مان

کجان: کجاست

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 بهمن1385ساعت 0:6  توسط ص. گ.  | 

ترجمه(سخنی با نازبانویش)


نوشته ی زیر برگردان انگلیسی به فارسی شعر "To His Coy Mistres" از آندرو مارول است:


سخنی با ناز بانویش


آندرو مارول

ترجمه:صادق گرانبها


آه بانو جان کمی کم عشوه کن کم ناز دار

کو جهان و کو زمان دست از لجاجت باز دار


گر از آن ما شدی امروز و فرداها چه سان

هر دو می رفتیم آرام از میان عشقمان


می شدی اندر پی لعل از کنارِ رود گنگ

شکوه می کردم ز هامبر* چون دلم می گشت تنگ


دوستت می داشتم ده سال پیش از سیل نوح

تا ابد بر روی عشقم راه می بستی چو کوه


عشق من می گشت افزون نرم نرمکتر از آن

سرزمین پادشاهان زان همه بیشش کران


سال صد می رفت اندر وصف چشم مست تو

وان مه پیشانیت، افسون نرم دست تو


زان همه سالان دو چندان بهر هر پستان رود

سی هزار از عمر بهر دیگر اندامان رود


پیکرت را سجده بردن عصرها می بایدم

عصر آخر سجده بر محراب قلبت می زدم


عشق می ورزیدمت نی کمتر از این مهر من

بیش از این می شایدت بانوی زیبا چهر من


-------

از پس سر لیک جانا می شتابد سویمان

بالدار ارابه ی بی رحم و خونخوار زمان


پیش رومان آه زین جا من تو را گویم چه ها

گسترانیدست صحرا فرش خود بی انتها


مرگ آید سویت و زیباییت افسون کند

رنگ رخسارت بگیرد چهر دیگرگون کند


کلبه ات آن گنبد مرمر سرودم را دگر

نشنود پژواک گون آن دم که می گیرم خبر


کرمها دوشیزگی ات را به یغما می برند

گر نگاهش داشتی این سال ها در قفل و بند


خاک گردد آن چه هر دم دم ز حفظش می زدی

آتش عشقم بسوزد ماندش خاکستری


گر چه گورستان مکانی خوش برای خفتن است

لیک رویای هم آغوشی به گور آشفتن است


-------

تا کنون پرشوق جانت می دمد بیرون ز خود

آتش دلدادگی وان هاله ی افسون ز خود


تا کنون مهر رخت برق جوانی می دهد

همچو شبنم روی برگی نور فانی می دهد


عشق بازی ها نماییم همچو شاهین و عقاب

نیک هم آغوش گردیم افکنیم از خود نقاب


تا نگردیم عاقبت در چنگ چنگال زمان

ناپدیدش آوریم از عشق بازی هایمان


طاق چون بودیم در آغوش هم جفتی شویم

جفت چون گشتیم در آغوش هم طاقی شویم


زنده دل شادان بیاساییم فرداهایمان

چون که بشکستیم آن دروازه ی فولاد سان


گر توان سلب حرکت زآفتاب روز نیست

می کشیمش سوی خود خورشید عالم سوز کیست؟


*مصب رودیست در شمال شرق انگلستان که از به هم پیوستن رودهای اوز و ترند تشکیل می شود.

+ نوشته شده در  جمعه 6 بهمن1385ساعت 3:16  توسط ص. گ.  | 

آغاز

درود

پس از فارغ شدنی چند روزه از درس و دانشگاه در پی آن شدم که گاه گاهی "دل تنهاییمان" را تازه کنم، با امید آن که خرد نوشته هایم دل دوستانم را تازه کند. امید است با گفته هاتان به پیشرفت این حقیر در زمینه ی شعر و ترجمه کمک نمایید.

سپاس

+ نوشته شده در  جمعه 6 بهمن1385ساعت 2:28  توسط ص. گ.  |